آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

40.عکاسی بابا!

بابات امروز کلی عکس ازمون انداخت منم ذوقمرگ که بالاخره منم تو عکسها هستم! بعد دیدم داشته مدلهای مختلف عکاسی رو چک میکرده! سیاه سفید و رنگی و ... خلاصه که بابا ازمون عکس انداخته اینجوری!   بازم بعض هیچیه! راستی این پستونکت خیلی بامزه س ... شب چراغا رو که خاموش میکنیم این گردالی سرش شبتاب میشه:) ...
13 بهمن 1391

8.37 سال تمام!

همین موقعها بود ... 8 سال پیش رو میگم ... من از آرایشگاه اومدم و خونه مون پر بود - پرپر که نه! همون تعداد مهمونی که بودن!- از خانواده ی ما مامان و بابا و آرش و افشین و سیما و اشکان بودن مریم و غزاله هم اومدن ... از خانواده ی بابا مرتضی عمه زینب بود و خانواده ش ... مامانبزرگه بود و مامان مامان بزرگه... دو تا عمو بزرگات بودن با خانوادشون و مرضیه و مسعود ... هیچکدوم فکر نمیکردن همچین سفره عقدی بندازیم - دست مریم درد نکنه:) - ... آخه قرار نبود تو خونه مراسم داشته باشیم ... گفته بودن بریم محضر ... همون محضری که مرضیه اینا عقد کرده بودن!!! حالا نمیدونم چرا اونجا؟ یعنی میخواستن بگن مرضی اینا خیلی خوشبختن و ما باید بریم اونجا تا خوشبخت شیم...
8 بهمن 1391

35.امروز تولد بابا مرتضی س:)

دخملی امروز تولد باباته و اولین سالی هست که تو پیشمونی:* البته بدلیل کمبود امکانات هیچگونه تدارکاتی نداریم! حتی کادو نیز هم! ولی بهرحال تولد که هست! الان با بابات رفتی حموم و اومدی اینجا نشستی داری با جعبه ی دستمال کاغذی بازی میکنی! باباتم داره قلب یخی میبینه! اینبار دی وی دی پلیر اتاقم رو آوردم لااقل اینجا جوصلمون سر نره! خلاصه که از صبح تا شب فیلم میبینیم:) اینم از زندگی ما در فامنین! خوب چیه؟ کمبود امکاناته دیگه:) در هر حال بابا مرتضی تولدت مبارک :* خیلی دوستت داریم   پ.ن : امروز رفتم تو اتاق ... تو میخواستی بیای پیشم گیر کردی به چارچوب در! بعد یهویی خیلی بانمک دورخیز کردی و اومدی خودتو کوبیدی به چارچوب ! خیلی بانمک بود ....
4 بهمن 1391

34.قصه ی خوابیدن آمیتیس!

ساعت حدود 9:30 ... بابا مرتضی میذارتت رو پاش و تکون میده ... حدودای 10 میخوابی ... خوب این از این ... ساعت 11 بیدار میشی شاد و شنگول! میذارمت رو پام و کلی تکون تکون تا 11:15 بالاخره میخوابی! خوب صدا نکنین ... تلویزیون صداش کم میشه و همه چی آرومه ... حدودای 1 مامان تصمیم میگیره بخوابه! آمیتیس تصمیم میگیره بیدار شه! خلاصه شیر میدم بهت و دوباره تکون تکون و میخوابی ... ساعت 3:30 ! دوباره شیر میخوای ... شیرت رو که خوردی یه ربع بعد غرغر و جیغ! این بار بابا مرتضی پا میشه میگه شیر میخواد! میگم همین الان خورده! میگه نه حتما اشتباه فکر کردی خورده! خلاصه باز بهت شیر میدم و بازم میخوری! نوش جونت دخترم:* میخوابیم ... یه ربع بعد! غرغر !!! وای آمیتیس مام...
4 بهمن 1391

32.دندونم درد میکنه!

رفتم دکتر و عکس انداختم و امروز رفتم پیش یه دکتر دیگه و کشیدمش رفت پی کارش! ولی درد میکنه! دندون عقل بود خدابیامرز! الان بی عقل شدم یعنی؟ از قبل داشتم یعنی؟ حالا چیکار کنم یعنی؟:دی پریروز رفتم مطب پسرخاله ی مامانبزرگه تو دزاشیب ... از برخوردش خوشم نیومد ... منم گفتم دیگه پیشش نمیرم! امروز رفتم پیش دکتری که دوستای مامانی معرفی کردن ... خیلی دکتر ماهی بود آمااااااااا خیلی گرون میگرفت ... نمیدونم در کل گرونه یا این انقدر گرون میگرفت؟ بالاخره مطبش اندرزگوئه و کرایه ی مطب بالا ... باید جبران بشه ... دندونی که فقط سرجمع 5 دقیقه وقت صرفش کرد 110 تومن گرفت ... امیدوارم این نوشته بعدا باعث خنده م نشه که ای وای همش 110 تومن؟ خوش بحالمون بوده اون زمو...
2 بهمن 1391

29.پینت بال!

دیروز روز بدو بدو بود! عصری آمیتیس وقت دکتر داشت ... از چشم چپش آب میاد و هی قی میکنه ... شب قبلش که خونه ی مهسا اینا بودیم مامانش گفت احتمالا سرما خورده چشمش ولی بابا مرتضی یادم انداخت که زمان تولدت هم همینجوری بودی ... یادته؟:دی دکتر گفت آلودگی تو چشمت رفته و بهت قطره داد ... روزایی که زیر دستگاه میذاشتیمت همش یه طرف چشم بندت کثیف میشد ... خلاصه که باز هم چشم چپت مشکل داره:( دکتر برات قطره نوشت ... زینک رو هم باید شروع کنی کوچولو ... رفتم داروخانه ایرانیشو بهم داد ولی بهت ندادم تا امروز بابات رفت خارجیشو برات گرفت ... شب ساعت 7:30 با مسعود و دوستاش قرار داشتیم بریم پینت بال و نمیشد شما رو ببرم چون خیلی کوشولویی و هوا هم بسیار سرده ... اگه ...
28 دی 1391

25.خونه ی ما!

ما اسفند 89 اومدیم تو این خونه و من از موقعی که خونه رو دیدم عاشقش شدم ... حالا غرض از یادآوری اینکه دیشب تو دستشوییمون بوی نم میومد! اینجا 18 واحده با 2 تا سازنده که خودشون طبقات 4 و 5 رو برای خودشون برداشته بودن ... یکیشون هنوز ساکن هستش ولی یکیشون 3 واحدی که واسه خودش و بچه هاش هستش رو فروخته یا داره میفروشه ... که یکی از اون واحدها واحد ما میشه ... همه ی واحدهای اینجا 70 و اندی و 80 و اندی متریه ... بجز اون دو تا واحدی که برای خودشون برداشتن که 170 متریه ... موقعی که ما میخواستیم بیایم اون واحد 70 و اندی متریه رو هم دیدیم ولی همیشه دوست داشتم واحد 170 متریه رو هم ببینم ... بخاطر همین امروز که سرایدار اومد مرتضی رو ببره اون واحد رو ببینه ...
24 دی 1391

24.داستانهای ما و تهران!

امروز دقیقا یک هفته اس که ما تهرانیم ... نمیدونم چرا وقتی اینجاییم انقدر روزا تند تند میگذره! نه که حالا همش خوش بگذره ها! ولی بهرجال خیلی تندتر از همدان میگذره!  یکشنبه ی پیش رفتیم پیش دکتر پروند ... بعد از معاینه و پرسیدن اینکه چند روز از مریضیت گذشته برات زیترومکس نوشت و سالبوتامول که فقط باید 1 سی سی بهت بدیم وگرنه لرزش میگیری و برم هگزین 2 سی سی و زادیتن رو هم باید همچنان ادامه بدیم به همراه پروسپان ... زیترومکس رو 3 روز باید میخوردی ... خلاصه که شب اول با ترس و لرز و تجهیزات لازم اعم از درجه و شربت استامینوفن و شیاف سر کردیم ... شب هم خونه ی مامانی اینا موندیم ... سری قبل که بهت زیترومکس دادم شبش تب کردی منم کلی غصه م گرفته بود ...
24 دی 1391